غزل روضه امام صادق سلام الله علیه
30 بازدید
موضوع: تبلیغ

مرثیه امام صادق سلام الله علیه
علی محمد مظفری
(شعر از یوسف رحیمی زید عزه)
غروب سرخ نگاهش به رنگ ماتم بود
غريب شهرِ خودش نه ، غريب عالم بود

چقدر روضة كرب و بلا بپا مي داشت
به روي سر در خانه هميشه پرچم بود

برای داغ ِ دل بی‌قرار و پر دردش
همیشه زمزمة روضه مثل مرهم بود

شبي كه در تب آتش بهشت او مي سوخت
شكسته قامت و آشفته حال و درهم بود

چه شد که در وسط كوچة بني هاشم
پر از تلاطم اشكِ مصيبت و غم بود

شتاب مركب و آقای قد خمیدة ما
ميان كوچه زمين خوردنش مسلم بود

غم ِ اسارت و داغ ِ جسارت و غربت
چقدر در نظرش كربلا مجسم بود

خلاصه لحظة‌ آخر ، زمان تدفينش
بساط غسل و بساط كفن فراهم بود

کنار پیکر او هر دلِ عزاداری
به یادِ بی‌کسی کشتة محرّم بود

تنی که غرق به خون مانده بود در گودال
سری که بر سر نیزه پناه عالم بود
**********************
(شعر از حاج غلامرضا سازگار زید عزه)
تنها نشد ز زهر ستم آب پيکرت
يک عمر ريخت آتش اندوه بر سرت

هر روز بود روز تو از دود آه ، شب
هر لحظه ريخت خون دل از ديده ي ترت

آنشب که شعله گشت ز کاشانه ات بلند
ياد آمد از شکستن پهلوي مادرت

بردند دست بسته ترا چون علي ولي
نقش زمين نگشت در خانه همسرت
(سيلي نخورد پشت در خانه همسرت)

خصمت نگاه داشت سه ساعت به روي پا
ديگر نبود بسته دو بازوي خواهرت

بودند اهل بيت تو بعد از تو بس عزيز
سيلي نزد کسي به گل روي دخترت

تيغ ستم سه بار به رويت کشيده شد
ديگر نخورد چوب به لبهاي اطهرت

اين غم مرا کشد که به شهر مدينه نيست
جز بوسه ي نسيم به قبر مطهرت

غربت نگر که پشت در بسته ي بقيع
صورت نهد به دامن ديوار زائرت

در حيرتم چگونه کفن شد جنازه ات
چيزي نمانده بود ز اندام لاغرت

ميثم گداي توست مرانش ز کوي خويش
اي مهر و مه دو خاک نشين سائل درت
********
(شعر از ژولیده اصفهانی)
من کیستم حقیقت حق را خزانه ام 
بیرون ز مرز فکر و خیال و فسانه ام

بنیانگذار مذهب و مسندنشین علم
فیض مدام فلسفه عارفانه ام

سبط نبى و پور على، نجل فاطمه 
الگوى صبر و صلح حسن را نشانه ام

آئینه دار نهضت سرخ حسینى ام 
چون عابدین به نخل عبادت جوانه ام

بحرالعلوم باب من است و سخا و جود 
یک قطره اى بود ز یم بیکرانه ام

استاد فقه و فلسفه و منطق و اصول 
پرچم فراز علم به قاف زمانه ام

با این همه جلال در این جوّ قیرگون 
محصور کرده خصم ستم پیشه خانه ام

از یورش شبانه ابن الرّبیع پست 
آید به ناله سنگ ز سوز شبانه ام

لرزد به سان بید تن اهل بیت من 
تا مى کشد ز خانه برون وحشیانه ام

آن بى حیا سواره و من با تن ضعیف 
پاى پیاده در پى اسبش روانه ام

تندى کند که تند برو در بر امیر 
کندى اگر کنم بزند تازیانه ام

آنان که سوخته اند دَرِ خانه على 
آتش زدند از ره کین درب خانه ام